تبليغاتX
نیستان سازنده نی هفت بند persian ney
مولوي: عشق حق يا عشق خر

نزديک به هشت قرن است که نواي ني عشق مولوي (مرگ 672 هـ. ق) در گوش ما طنين مي‌اندازد. در گذشته اختلاف نظر بر سر مفهوم اين عشق چندان زياد نبود. خواص از آن به عشق عرفاني تعبير ميکردند و عوام از شکوه ي جدايي آن اندوهگين ميشدند. ولي امروزه دمدمه ي اين ني پژواکهاي نويني يافته است. گروهي آن را نواي وحدت اجزاء مادي جهان ميدانند و با اعطاي لقب ديالکتيسين و پانته يست به مولوي خيال خود و خواننده را براي هميشه راحت ميکنند. گروهي ديگر برعکس عشق مولوي را نداي انسان دردمند و سرگشته ميخوانند که در طلب محبت انسانهاي ديگر بي تابي ميکند. بدين گونه مولوي اومانيستي قلمداد ميگردد که حرارت عشق او ميتواند سردي و سختي عصر ماشين و از خود بيگانگي آن را در خود ذوب نمايد. من اگر چه چون ديگران از شکوه و شکايت ني مثنوي غمگين ميشوم و از زيبايي کلام و تعابير آن لذت ميبرم با اين وجود تصور ميکنم که عشق مولوي مفهومي صوفيانه و خرافي دارد و بين آن با برداشت امروزي از عشق جنسي فاصله از زمين تا آسمان است. در قاموس مولوي عشق يعني: اطاعت بنده وار از مرشد در خانقاه، نفرت ديوانه وار از زن در خانه و در بهترين حالت از خود بيخود شدن در رقص سماع.
ني مثنوي از اينکه از نيستان اصل خويش بريده شده شکايت دارد، در اين راه با جمعيتي همراه شده، ولي هيچکس به خواست او پي نبرده است. اگر به رابطه بين چوب مجوف و نواي موسيقي ني توجه شود درک راز او مشکل نيست. نواي ني، نفخه روحاني عشق است که از مخزني خدايي دميده ميشود. هر انساني براي خود ني زني است. ني زن اگر بخواهد که نفخه روحاني عشق از ني شنيده شود بايد هم حرص دنيا را در خود بکشد و هم با لب دمساز يک مرشد جفت شود. فقط در اين حالت عاشق به صورت جزيي از معشوق درميآيد. نواي ني زن تکنواز در همنوايي عمومي هستي گم ميشود و ني شکوه گر به نيستان اصل خويش بازميگردد.
مولوي براي توضيح بيشتر مفهوم تمثيل ني به حکايت نويسي و فن نقالي روي ميآورد. به قول خودش:
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
بدين گونه هر شش دفتر مثنوي با حکاياتي منظوم پر ميشوند. گاهي حکايتي به حکايت ديگر وصل شده و گاهي دو ميان با يک يا چند قصه کوتاه قطع ميشوند. حکايات مثنوي با اندرزهاي اخلاقي، مباحث فلسفي، مفاهيم عرفاني، اشارات مذهبي و تاريخي و بالاخره ضرب المثل ها و بذله گويي ها زينت مييابند. شيوه حکايت نويسي منظوم به مولوي اجازه ميدهد که نه تنها مفاهيم عرفاني را عامه پسند نمايد بلکه خود را از گزند فتنه جويان و تکفير مفتيان در امان نگاه دارد. براي تأمل در مفهوم عشق مولوي دو حکايت از مثنوي او را انتخاب کرده ام: يکي حکايت "پادشاه و کنيزک" که سرآغاز همه ي حکايات است و ديگري حکايت "کنيزک و خر خاتون" از دفتر پنجم. اولي بيشتر جنبه الهي دارد يعني ضرورت اطاعت از مرشد را نشان ميدهد و دومي بيشتر جنبه زميني يعني ضد زن آن را.
در حکايت اول، پادشاهي در حين شکار، خود شکار ميشود اما نه توسط جانوري که به دست کنيزي در شاهراه. عشق موجب ميشود که جايگاه شاه و کنيز دگرگون شود. به قول شاعر:
شد غلام آن کنيزک جان شاه
پس در آغاز داستان با دو تمثيل از عشق روبرو هستيم: از يک طرف عشق به رابطه بين شکارچي با شکار مانند ميگردد که در آن شکارچي به دام افتاده است و از سوي ديگر به رابطه بين شاه با کنيز که در آن پادشاه به صورت غلام کنيز درآمده است. در اولي کشتن و در دومي بنده کردن و در هر دو عاشق بازنده است. پس از مدتي کوتاه کنيز رنجور ميشود. هر دوايي که طبيبان به کار ميبرند تاثير معکوس ميگذارد. طبيبان بي آبرو ميشوند و پادشاه مأيوس پابرهنه به مسجد ميگريزد و در حال گريه به خواب ميرود. پيري در خواب به او بشارت ميدهد که فردا با طبيبي الهي روبرو خواهد شد. شاه شادمان از خواب ميجهد. او ديگر انسان قبلي نيست به قول شاعر: "بود مملوک کنيزک شاه شد"
شاه در اثر اين تحول روحي يکي از بندهايي را که در آغاز داستان بدان مبتلا شده ميگشايد و از يوغ بندگي رهايي مييابد. او پيروز ميشود زيرا از علم پزشکي نوميد ميگردد و به علم دين پناه ميآورد. از دنيا ميبرد و به خدا روي ميآورد. در اين راه راهنماي او طبيب الهي است. وصف طبيب الهي ما را متقاعد ميکند که با کسي اگر نه خود پيغمبر لااقل همپايه ي او روبرو هستيم. او چون محمد که بنابر روايت هميشه ابري به بالاي سر داشته به "آفتابي در ميان سايه" همانند ميشود. شاه خطاب به طبيب ميگويد:
اي مرا تو مصطفي من چون عمر
از براي خدمتت بندم کمر
آنگاه جاي کنيز را طبيب مرشد ميگيرد:
گفت معشوقم تو بودستي نه آن
در اين جا مولوي حکايت خود را قطع ميکند و تحت عنوان مقوله ي ادب به توضيح رابطه مريد با مرشد و خدا ميپردازد، ادب يعني: گستاخي نکردن در مقابل خدا و حيا داشتن از مرشد طريقت. سزاي بي ادبي، مکافات الهي است.
بني اسرائيل ناشکري کردند و گرفتار مصيبت گشتند. به قول شاعر:
بي ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
نظريه ي ادب مولوي در واقع همان خرافه ي قديمي مکافات است:
ابر برنايد پي منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آيد از ظلمات و غم
زان ز بي باکي و گستاخي است هم
بنابر اين عشق به مرشد مستلزم اطاعت بي چون و چرا از اوست.
حال مقدمات گسستن بند دوم فراهم ميشود. شاه بايد خود را از دام کنيز شکارچي آزاد کند و اين کار فقط به کمک طبيب الهي ممکن است . او ديگر بنده ي کنيز نيست ولي هنوز کشته اوست. اما طبيب براي اينکه شاه را از اين بند رها سازد نخست بايد کنيز رنجور را شفا دهد. طبيبان زميني در اين کار موفق نشدند زيرا:
بي خبر بودند از حال درون
او علت رنجوري کنيز را درمييابد ولي به پادشاه نميگويد.
تن خوش است و او گرفتار دل است
گرفتاري دل همان عشق است و مولوي آن را چنين توصيف ميکند:
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
***

نوشته شده توسط سید قاسم علوی  | لینک ثابت |